اسطوره های شاهنامه

اسطوره های شاهنامه

با سلام به همه دوست داران تاریخ پر افتخار ایران

 

ایران

شاید امروز بخشی از جوانان کشور ندانند که میهن شان چه زمانی اران نامیده شده است و چرا به این کشور "ایران " گفته اند . لازم است قبل از هرگونه مطلبی ، ابتدا جوانان عزیز با توجه به تسمیه ایران آشنا شوند ، سپس به مباحث دیگر پرداخته شود .

نام مقدس ایران ، واژه ایست که قرنهای متمادی بر زبان ها جاری بوده و هست . نامی که نیاکان با خرد و نیک اندیشمان بر سرزمین خود که روزگاری آن را "قلب مشرق زمین" و " ناف جهان " می نامیدند ، گذاشتند . سرزمینی که در" اوستا "از آن به عنوان نخستین و بهترین آفریده اهورامزدا ، یاد شده است .

این سرزمین ، گهواره پرورش بزرگ مردانی گردیده است که جهانیان را به زندگی بر پایه اصولی چون: راستی ، پاکی ، آزاد منشی و اهریمن ستیزی فراخوانده و در دامن پیامبرانی را پروریده که پیام راستین خدا را برای نجات بشر از شرک و بت پرستی به ارمغان آورده و ندای عدل و دادخواهی و ظلم ستیزی را سرداده اند .

بنابراین انچه در شاهنامه فردوسی استفاده می گردد ،تاریخ کشور ما از ابتدا تا سلطنت " ایرج " ، تاریخ آریائیان ، و پس از ایرج و برنشستن " منوچهر " به سلطنت ، تاریخ ایران است . لذا آنگونه که خواهد آمد ، نام ایران تلفیقی  است از "ایرج" و واژه "ایرانویچ" خاستگاه اولیه ایرانیان .

 

ایران ویچ خاستگاه اولیه ایرانیان :

در کتاب اوستا ، که از کهن ترین و مستند ترین نوشته های بازمانده ایرانی است ، خاستگاه اولیه ایرانیان "ائیریانم وئجور" نامیده شده که در زبان پهلوی "ایرانویچ" شده است . واژه ایرانویچ واژه مرکبی است که از دو جز تشکیل شده است . جز نخست آن "ایران" و جز دوم آن " ویچ" به معنی تخمه و نژاد و نجیب و شریف است . هنگامی که جائی به این نام نامیده می شود ، واضح است که باید جایگاه نژاد ایرانی باشد و ایرانیان از آنجا برخاسته باشند و این نام می تواند راهنمای خوبی برای تعیین جای ایرانیان باشد . اکنون باید دید " ایرانویچ " از نظر جغرافیای در کجا واقع شده است . در این باره نظریات گوناگونی از سوی محققین ارائه شده است که از آوردن همه فرضیه ها خود داری می کنم و مستند ترین نظریه ها را که اکثر مورخین و محققین در آن اتفاق نظر دارند و بر آن صحه گذاشته اند ، توضیح خواهم داد و آن گفتار اوستا در بخش " وندیداد " است که محل "  ایرانویچ  "را  در کنار رود " ونگوهی دائیتی " دانسته  و  در متون پهلوی ، " ونگوهی دائیتی " همان " وهرود " است که امروز " جیحون " نامیده می شود .

بنابراین می توان تصور کرد که همین ناحیه که جیحون آن را آبیاری می کرده و بسیار آبادا و حاصلخیز بوده است ، جایگاه اولیه ایرانیان و خاستگاه آنان بوده که در اثر سرد شدن ناگهانی هوا و یا به خاطر اقوام زرد پوستی که از سوی شمال ایران به ایرانیان فشار می آوردند ، گروهی از ایرانیان ، جایگاه اصلی خود را ترک می کنند و به فلات ایران مهاجرت می کنند و این مهاجرت چندین بار صورت می گیرد .

آنچه مسلم است ، پس از جدائی قوم هندی از قوم ایرانی و کوچ انان به سوی مرکز تاریخ ایشان ، در قبیله واحدی که از نظر نژادی ، ریشه ایرانی داشت گسستگی بوجود آمد و طوایف مختلف ایرانی نژاد از یکدیگر جدا گشتند و سه قبیله بزرگ ایرانی که می توان انان را طایفه های " سرمی " – " تورجی " – " ایرجی " خواند ، بوجود آمدند و تبلور یافتند .حقیقت تاریخی این تقسیم قبایل ایرانی را در داستان نمادین "فریدون " و پسرانش سلم و تور و ایرج می توان بازیافت ، که پس از شکست ضحاک و برچیده شدن حکومت بابلیان به دست فریدون ، مجدداً آریاییها از اطراف و اکناف ، به دور هم جمع شدند و فریدون بر انان پادشاهی راند .

فریدون در پنجاهمین سال سلطنت خود ، یکی از دختران ضحاک را به همسری برگزید . از این دختر دو پسر به نام های سلم و تور به دنیا امدند و از همسر دیگرش که نامش " ایراندخت " و پارسی نژاد بود ، پسری به نام "ایرج " متولد شد . فریدون پس از بازگشت نظام آریائی ، ممالک خویش را بین سه فرزندش تقسیم کرد . روم را تا بلاد فرنگ ، به پسر بزرگش سلم داد و او را با گروهی از آریاییان به دیار اروپا فرستاد . تبت و چین و بلاد شرق را به تور داد که "تور" وجه تسمیه کشور " توران " است و آنگاه ایران زمین ، عراق و شهرهای آن سرزمین مغرب را به ایرج داد و آن را به تاج و تخت مخصوص نشاند و فردوسی در این باره وی فرماید :

 

نهفته  چو بیرون کشید از نهان                      به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم و خاور یکی ترک وچین               سوم  دشت  گردان ایران زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید                     همه روم و خاور مر اورا گزید

بفرمود   تا   لشکری   برکشید                      گرازان  سوی خاور اندر کشید

دگر  تور را  داد  توران زمین                           ورا  کرد  سالار ترکان  و چین

بزرگان  بر او  گوهر افشاندند                        جهان پاک توران شهش خواندند

پس  آن گه نیابت به  ایرج رسید                     مر او را  پدر شهر ایران  گزید

هم ایران و هم دشت نیزه  وران                     همان  تخت شاهی  و تاج سران 

بدو  داد  کاو را  سز ا  دید گاه                         همان تیغ و مهر و نگین و کلاه

نشستند  هر سه به آرام  و شاد                    چنان  مرزبان  فرخ  نژاد

 

ایر : ایران

 

پس از سه بهره شدن نزاد آریا ، آن گروه از نژاد آریا که مهاجرت نکردند در ناف یا مرکز جهان که به زبان اوستائی "ائیریه " خوانده می شود ، ساکن شدند و با نام " ایرج" مشهور شدند و ایرج مخفف همان واژه اوستائی است که به پهلوی و فارسی دری ، ایرانویچ تلفظ می شود که ناف یا مرکز جهان معنی می دهد .

آریای ها به زبان اوستائی " ائیرین " و به زبان پهلوی و دری "ایر " خوانده می شوند . ایر در لغت به معنای "آزاده" است و جمع آن با ایران به معنی " آزادگان " است .

 با توجه به آنچه از کتاب ایرانویچ دکتر بهرام فره وشی استفاده می شود ف واژه ایران در نام های جغرافیایی " اران " و " آلبان " دیده می شود . همچنین نام محلی جمهوری " استی " شوروی در شمال کوه های قفقاز نیز به صورت " ایرستان " تلفظ می شود که مرکب از واژه "ایر " به معنی ایران و" استان " که به معنی جایگاه ایرانیان است .

فهیمه عبدالهی

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت13:25توسط دوم ریاضی | |


پسر" آبتین " و" فرانک "، آخرین پادشاهی که بر سراسرجهان فرمان می راند.هنگامی که چهل سال ازپادشاهی هزارساله " ضحّاک " مانده بود ، درخواب دید که سه جوان به کاخ شاهی آمدند ؛ جوان کهتر که در میانه بود وفرّ ایزدی ازاو می تابید ، پیش آمد و باگرزی گاوپیکر برسر" ضحّاک " کوبید، اورا در بند کشید وبه کوه دماوند برد. خوابگزاران به " ضحّاک " گفتند که پسری به نام " فریدون " ازمادر زاده خواهدشد وپادشاهی راازچنگ اوبه درخواهد آورد.
 " ضحّاک " همواره در جست وجوی بود تااززادن " فریدون " آگاه شود." فریدون " پای به جهان گذارد و آبتین پدراوبه فرمان ضحّاک کشته شد. فرانک تا چنان دید پسرش راباخود به مرغزاری برد که  "گاوبرمایه " درآن می زیست." فریدون " را به مرددیندار نگاهبان گاو ومرغزار سپرد.کودک سه سال باشیرآن گاو پرورده شد تا  "فرانک " نگران نزدآن مردرفت و" فریدون "رابرگرفت وباخود به کوه البرز درهندوستان برد وبه مردی دینی که درآن کوه می زیست سپرد.
 "ضحّاک " ازجایگاه " فریدون " و" گاوبرمایه " آگاه شد ؛ خود به آن مرغزار رفت،گاوراکشت وسپس به خانه ی فرانک رفت و آن راویران کرد.هنگامی که " فریدون " به شانزده سالگی رسید از کوه به زیر آمد وند مادر رفت ونژاد خودراپرسید.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت20:43توسط دوم ریاضی | |

به نام خدا کیانیان دومین سلسله پادشاهی اساطیر ایرانی است. برخی باستان شناسان و محققین معتقدند که چنین سلسله‌ای وجود داشته است و وجود آن بر پایه افسانه‌ها نبوده است٬ بر این اساس این سلسله زمانی در شرق ایران حکمرانی می‌کرده است. برخی دیگر نیز پادشاهان این سلسله را معادل با پادشاهان هخامنشی میدانند. کیانیان در اوستا نام خانوادگی سلسله‌ای سلطنتی نیست، اما در عهد ادبیات میانه ایرانی، در متن‌های پهلوی، افراد این خاندان پادشاهانی شمرده می‌شوند که بعد از پیشدادیان به فرمانروایی ایران رسیده‌اند. در شاهنامه‌ی فردوسی نیز سلسله کیانیان بعد از پیشدادیان به حکمرانی می‌رسد و موسس این سلسله نیز بر پایه اطلاعات شاهنامه کی‌قباد است و با مرگ اسکندر پسر دارا نیز این سلسله منقرض می‌شود.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت16:38توسط دوم ریاضی | |

درود به همه ی خوانندگان ابن وب

قرار توی این پست درباره ی زَوطهماسب یاهمون زَو وهمچنین هما براتون مطالبی رو بگم.

زوطهماسب پسر طهماسب است که پس از کشته شدن نوذر در سن هشتاد سالگی به عنوان نهمین پادشاه اسطوره به پادشاهی رسید.

به دلیل کشته شدن نوذر به دست افراسیاب،زَو و افراسیاب باهم قهر بودند و در این زمان درایران خشک سالی بود وپس از آشتی این دو در حای آسمان به روی لب های تشنه ی زمین باز شد وبرای نخستین بار در ایران جشن آب پاشان در آبانگان برپاشد.

این مطلبی بود که درباره ی زَوطهماسب بود جست وجو کردم واما هما

هما اسم یک پرنده است که دراسطوره‌های ایرانی جایگاه مهمی دارد و معروف است که سایه‌اش بر سر هر کس بیافتد به سعادت و کامرانی خواهد رسید به همین دلیل به مرغ سعادت معروف شده‌است.

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت21:7توسط دوم ریاضی | |

کی‌کاووس دومین شاه کیانی و نام دارترین پادشاه این سلسله و نوهٔ کی قباد است. غم‌نامهٔ رستم و سهراب و داستان سیاوش نیز به دوران پادشاهی کی‌کاووس تعلق دارد. کی‌کاووس در داستان‌های اسطوره‌ای ایران بیشتر به عنوان مظهر و قدرتی یاد شده‌است که به همهٔ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کی‌خسرو به پادشاهی رسید.بنا بر باورهای ایرانیان کهن، کی‌کاووس بر هفت کشور و بر دیوان و آدمیان فرمانروایی مطلق می‌یابد. او بر سر کوه البرز هفت کاخ می‌سازد: یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. او از این کاخ‌ها بر همه حتی بر دیوان مازندران فرمان می‌راند. این هفت کاخ چنانند که هر کسی بر اثر پیری نیرویش کم شود، به کاخ او در می‌آید و دیگر باره توان بدو باز می‌گردد و جوان می شود.                                                                                                                                       
::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت23:9توسط دوم ریاضی | |

پسر "هوشنگ" وسومین پادشاه جهان،او بریدن پشم میش و بره،رشتن آن و ساختن جامه را به مردم یاد داد. نگاشتن دام وپرورش آن ها را آموخت. جانورانی مانند یوز و سیاه گوش را اهلی کرد تا برای شکار دیگر جانوران به کار گرفته شوند،باز و شاهین را دست آموز کرد و نگاهداری مرغ و خروس خانگی را به مردم آموخت.



::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت12:29توسط دوم ریاضی | |

داستان ضحاک ماردوش

ضحّاک (اژی‌دهاک) پسر مرداس، پس از پیمان با ابلیس پدرش را می‌کشد و بر تخت سلطنت می‌نشیند.

به هنگام پادشاهی ضحّاک، ابلیس در شمایل آشپز برای وی غذاهای لذیذ گوشتی گوناگونی می‌پزد و چون شاه آرزویی از او می‌خواهد برآورده کند، کتف‌های شاه را آرزو می‌کند، که در آن هنگام دو مار سیاه از کتف‌ها می‌رویند.

و باز ابلیس در لباس پزشک برای آرام کردن مارها روزانه مغز دو انسان را به عنوان غذای ماران تجویز می‌کند

دو مرد، آشپزی ضحّاک را به عهده می‌گیرند تا هر روز یکی از دو قربانی را نجات

بخشند، به این شکل که مغز یک جوان را با مغز گوسفند می‌آمیزند و به ماران

می‌خورانند و جوان دیگر را به کوه می‌فرستند.



::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت9:0توسط دوم ریاضی | |

شروع داستان هوشنگ در شاهنامه با:

رفتن هوشنگ و کيومرث به جنگ ديو سياه

کیومرث پسرى داشت با فرهنگ و با هنر و نامجوى که نامش سيامك بود.ازقضا سیامک در جنگ با دیو اهریمن کشته شد. سيامك را پسرى بود به نام هوشنگ، باليده و زورمند  و دل شير و سرپنجه پلنگ داشت که بسیار با هوش و با فرهنگ بود.

از گاهِ درگذشت سيامك، کيومرث، اين يادگار او را در كنار خود، همچون پسر خود بپرورانيده بود.چون کيومرث آهنگ جنگ بكرد، هوشنگ را به نزد خود فراخواند و او را از آنچه مى‏خواست بكند آگاه ساخت و گفت:

 اينك من لشکرى فراهم خواهم آوردن و بر تو است كه پيش رو سپاه باشى  چون من رفتنى‏ام و شاهى بر تو مى‏ماند.



::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت17:41توسط دوم ریاضی | |

تور فرزند جمشید صاحب فرزندی شد به نام شیدسب. پس از او نیز فرزندش طورگ به سلطنت رسید.پس از طورگ شم و پس از شم اترط به پادشاهی رسیدند.گرشاسپ نیرومند فرزند دلیر اترط بود.


پسر بود زو را یکی خویش کام          پدر کرده بودیش گرشاسپ نام
بیامد نشست از بر تخت و گاه            به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر         جهان را همی داشت با زیب و فر


 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت12:22توسط دوم ریاضی | |

                                                          اسطوره‌ی نوذر

نوذر، پسر منوچهر و از دیگر پادشاهان اساطیری و نهمین شهریار پیشدادی است. در پی بیدادگری و بی ‌تدبیری او ایران دچار نابسامانی بسیار شد. 

پشنگ پادشاه توران از وضعیت نابسامان ایران زمین آگاه شده و پسر خود افراسیاب را به جنگ با ایرانیان فرستاد. در جنگی که در گرفت نوذر به دست افراسیاب اسیر شد. اندکی بعد افراسیاب او را به کین کشی پهلوانان تورانی که به دست زال و قارن کشته شدند به دست دژخیمای سپرد.

نوذر دو پسر به نامهای توس و گستهم داشت که به رای دید بزرگان ایران هیچ یک به شاهی نرسیدند.

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت0:5توسط دوم ریاضی | |

اسطوره ی سهراب

/**/

   سهراب در شاهنامه فرزند رستم و از بطن تهمینه دختر شاه سمنگان است. وی در سمنگان که بخشی از توران محسوب می‌شود به دنیا می‌آید. رستم قبل از بدنیا آمدن سهراب مهره‌ای را به تهمینه می دهد تا اگر فرزندشان دختر بود آن را بر گیسوی او و اگر پسر بود به بازوی او ببندند تا شناسه‌ای باشد برای فرزندش و توران را ترک می‌کند.

   سهراب پس از شناختن اصلیت خود و دریافتن اینکه فرزند رستم است تصمیم می‌گیرد که ابتدا ایران و سپس توران را فتح کرده و پدر خود را بر تخت شاهی هر دو کشور بنشاند. افراسیاب پادشاه توران پس از دریافتن تصمیم سهراب از فرصت استفاده کرده و سپاهی را به همراه او به سوی ایران روانه می‌کند. کیکاووس شاه ایران پس از با خبر شدن از لشکرکشی تورانیان، رستم را برای مقابله با آنان می‌فرستد.

   


برچسب‌ها: اسطوره سهراب, سهراب و گرد آفرید, رستم و سهراب, شخصیت سهراب در شاهنامه, کامیار عابدی

::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت15:54توسط دوم ریاضی | |


 اسطوره جمشید  

    جمشید در اوستا، پسر ویونگهان و برادر تهمورث معرفی شده؛ در حالیکه در شاهنامه فردوسی جمشید پسر تهمورث است که پس از او به پادشاهی میرسد. در شاه‌نامه، جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی و شاید مشهورترین در میان فرمان‌روایان کهن است. دوره‌ی پادشاهی جمشید چنان درخشان است که  ادب و فرهنگ فارسی بسیار چیزها را بدو پیوند زده است. از تبدیل «پارسه» به «تخت جمشید» پس از دوره‌ی فراموشی تاریخی، یا جام جم، جام جهان‌بین عالم عرفان، نوروز، و حتا شراب.  

  


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت13:24توسط دوم ریاضی | |

. يکروز مرزبانان خبر آوردند افراسياب توراني با صد هزار سوار برگزيده به مرز ايران هجوم آورده.چون سياوش پيشنهاد کرد که با شاه توران بجويم نبرد سر سروران اندر آرم بگرد کاوس با خوشحالي پيشنهاد سياوش را گوش داد و جهان پهلوان را به کاخ دعوت کرد و به او گفت اي پهلوان، سياوش را با سپاه به جنگ افراسياب ميفرستم و او را بتو ميسپارم.تهمتن هم گفت:                       

سياوش پناه و روان منست سر تاج او آسمان من است

سياوش با رستم به زابلستان رفت و چندي نزد دستان مهمان بود، رستم نيز در آنجا سربازان زابلي و کابلي و هندي را بر سپاه او افزود و سياوش بسوي طالقان رفت. از مرو رود گذشت و به نزديک بلخ رسيد.سياوش هيج جا درنگ نکرد و با سرعت خود را به شهر بلخ رسانيد. ديري نگذشت که دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند.سه روز دو لشکر جنگيدند و روز چهارم سياوش پيروز شد.سياوش نامه اي به کاوس نوشت که سپاهش پيروز شده

 کنون تا به جيحون سپاه منست جهان زير فر کلاه منست 

 بسغد است با لشکر افراسياب سپاه و سپهبد بدان سوي آب

کاوس جواب داد افراسياب بدکنش و داناست، خود اهريمني است با هزار افسون. لشکررا پراکنده نکن و مکن هيچ بر جنگ جستن شتاب بجنگ تو آيد خود افراسياب گرسيوز بعد از فرار، خود را به دربار شاه توران رسانيد و داستان پيروزي سياوش را براي افراسياب تعريف کرد. افراسياب سخت عصباني شد و او را از نزد خود راند. پس از آن سران سپاه را پيش خواند و فرمان جنگ را به ايشان صادر کرد و در پايان شب به خواب رفت. نيمه شب از خواب هولناکي که ديده بود با نعره اي از خواب بيدار شد. برادرش گرسيوز اورا درآغوش گرفت و پرسيد داستان چه بود. افراسياب گفت: در خواب ديدم که سپاهي بزرگ از ايران بر من تاختند و مرا دست بسته نزد کاوس بردند و در کنار تختش جوان خوش سيمائي ايستاده بود که مرا با شمشير به دونيم کرد. گرسيوز خواب دانان را خواست و آنها گفتند در سپاه ايران شاهزاده اي هست که هيچکس در طالع بر او فزوني ندارد و اگر شاه با سياوش بجنگد جز شکست چيزي نصيب او نخواهد شد. افراسياب و گرسيوز تصميم گرفتند هدايائي براي سياوش بفرستند و با او از در صلح درآمده و سرزمينها اي را که گرفته پس نگيرند.سياوش با رستم به خلوت نشست و براي صلح شرايطي تعيين کردند. از جمله يکصد گروگان که نام آنها را رستم انتخاب کرد و سپاه توران تمام سرزمينهاي ايران تا بخارا و سند و سمرقند و چاچ و پنجاب را تخليه و آنسوي گنگ سراپرده را برپاي کنند.سياوش انديشه کرد بهتر است فرستاده اي نزد کاوس روانه و آنچه را گذشته به او اطلاع بدهد.جهان پهلوان گفت بهتر است من خود به رسالت نزد کاوس بروم.کاوس وقتي نامه سياوش را برايش خواندند به رستم سخت عصباني شد و گفت من ترا که آدم جهانديده اي بودي با سياوش فرستادم . آيا بديهاي افراسياب را فراموش کرده اي؟ من بايد خودم ميرفتم .چگونه شما را فريب دادند.چگونه با گرفتن صد ترک بيچاره بد نژاد که نام پدرانشان را نمي دانيد صلح کرديد. علاج تورانيان را فقط در جنگ ميدانم.رستم گفت: اي شهريار، نخست حرف من را بشنو. تو گفتي صبر کنيد تا او در جنگ شتاب کند.ما بفرمان تو صبر کرديم ولي او از در آشتي در آمد کسي کاشتي جويد و سور و بزم نه نيکو بود پيش رفتن برزم از من بشنو از فرزند خود پيمان شکني انتظار نداشته باش.کاوس سخنان رستم را بريده با کلامي پر از خشم گفت: پس اين تو بودي که سياوش را در راه صلح انداختي و ريشه کينه را از دلش بيرون آوردي. تو اين تنبلي را به او ياد دادي و دلت با آن هديه ها که بتو دادند شاد شد.                                   

تو ايدر بمان تا سپهدار طوس ببندد برين کار بر پيل کوس و ديگر اگر سياوش هم از فرمان من سرپيچي کند سپاه را به طوس بسپارد و خود با اطرافيانش باز گردد تا در اينجا او را کيفري دهم که سزاوارش است.رستم چون سخنان تلخ را از کاوس شنيد غمي گشت رستم بآواز گفت که گردون سر من بيارد نهفت اگر طوس جنگي تر از رستم است چنان دان که رستم ز گيتي کم است بگفت اين و بيرون شد از پيش اوي پر از خشم چشم و پر آژنگ روي کاوس، طوس دلاور را احضار کرد و فرمود لشکر بردار و روانه بلخ شو

فهیمه عبدالهی

منابع:ذکر شده در پست فبلی

بقیه در ادامه مطلب


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت13:13توسط دوم ریاضی | |

داستان سیاوش:

سیاوش یا سیاووش یا سیاوخش (صورت پهلوی آن هم سیاوخش است) از شخصیتهای معصوم شاهنامه و فرزند پهلوان و برومند کاووس است. صورت اوستایی این نام سیاورشن به معنی دارنده حیوان (اسب) نر سیاه است. در شاهنامه نیز اسب سیاوش با صفت شبرنگ (به رنگ شب = سیاه) آمده است

/**/

::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت12:31توسط دوم ریاضی | |

گُشتاسب یا گُشتاسپ یا کی‌گشتاسپ یا ویشتاسپ یا کی‌ویشتاسپ (به معنی دارنده اسب آماده) نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پیامبر ایرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دین وی را پذیرفت و از وی پشتیبانی کرد. در گاهان، زرتشت چهار بار از این فرمانروا نام می‌برد که سه باز آن به گونه کی‌گشتاسب است. کی به معنی رئیس عشیره و فرمانروا بوده و عنوان فرمانروایان دودمان کیانیان است که گشتاسب نیز یکی از آنان بوده است. هم‌چنین گفته‌اند که عنوان کی و کَوی در ایران شرقی معنی شاه داشته‌است. گشتاسب زیبا و پهلوان بودوپس از رستم همتا نداشت.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت10:24توسط دوم ریاضی | |