فریدون
"فرانک " آنچه را که گذشته بود به او بازگفت وجوان برومند در اندیشه ی کشتن "ضحّاک " شد؛به برادران بزرگ تر خود" کیانوش "و" برمایه " گفت تا آهنگری رانزد اوبخوانند، نقشه ی گرزی رابر روی زمین کشید وآهنگرآن گرز گاو چهره را ساخت.
ازسوی دیگر" کاوه " که مردی آهنگر بود برای دادخواهی نزد" ضحّاک " رفت پس ازآن که به مقصود دست یافتبه بازارگاه آمد ومردم را به شورش بر"ضحّاک " و گرویدن به " فریدون " خواند؛ پیش بند چرمی آهنگری خود رابرسرنیزه ای کرد ومردم گردآمدند وروی به سوی" فریدون " گذاشتند." فریدون " برآن چرم گوهر آویخت وآن رادرفش خود خواند؛سپاه رانظم داد وبه حرکت درآورد.هنگامی که رودبان کشتی رادراختیار" فریدون " وسپاهش نگذاشت،بااسب به آب دجله (اروندرود) زد وسپاهیان نیز به همان گونه از رود گذشتند.
هنگامی که" فریدون " به "دزهوخت کنگ " ( بیت المقدّس) رسید ، درنگ نکرد وهمان روز به کاخ "ضحّاک" یورش برد وخود سواره به کاخ رفت ، نگاهبانان راازپای در آورد وطلسم" ضحّاک "راازجایگاه ویژه کند ؛" ارنواز" و" شهرناز "رانزد خود خواند وفرمان داد تا آنان باشست وشوی خود درآب از پیشینه ی خویش توبه کنند ؛ با آنان سخن گفت وپاسخ شنید. دوخواهر" جمشید "به اوگفتند که "ضحّاک "به هندوستان رفته و زمانی دراز نخواهدکشید که باز می گردد.
" گندرو " وزیر " ضحّاک " که هنگام نبودن او کشوررااداره می کرد به کاخ آمد و" فریدون "را دید که برتخت شاهی نشسته و "شهرناز" و" ارنواز "رادرکنارخود نشانده است ؛ پیش رفت وبه" فریدون "درود گفت." فریدون" به اوفرمان دادتا جشنی فراهم کند وبزرگان را به سور ومهمانی بخواند." گندرو "چنان کرد وپس از پایان یافتن جشن و آرام شدن جهان وبه پایان رسیدن بانگ نوشانوش ازکاخ بیرون رفت ، براسب نشست و خودرابه
"ضحّاک "رسانید وآنچه را که گذشته بود بازگفت ؛ چندان برسخنان خویش پای فشرد تا" ضحّاک "را برسرخشم آورد که راه پایتخت پیش گیرد.
" ضحّاک " با سپاهی گران به پایتخت آمد ؛ سپاهیان" فریدون " با آنان جنگیدند و مردم شهر هم باایرانیان یارشدند واز بام ها خشت وسنگ برسرلشکریان "ضحّاک " می زدند.شاه بیدادگر سرتاپای جوشن پوشید و کمند به کنگره انداخت و بربام کاخ رفت،
بادیدن خواهران" جمشید "درکنار" فریدون " خونش به جوش آمد واز بام به درون کاخ فرودآمد وباخنجر کشیده پیش رفت ؛" فریدون " گرز برکشید وبر سرش کوفت چنان که ترگ او شکست ، "سروش" پدیدار شد وبه " فریدون" گفت که دست باز دارد ، زیراکه باید" ضحّاک "زنده باشد ودربند بماند ،" فریدون" به فرمان " سروش " اورادربندکشید وبه کوه دماوند برد ودرغاری با میخ های استوار به دیواربست.
" فریدون" پس از فرمانروایی یافتن بر جهان در همی شهر ها گشت و ویرانی های" ضحّاک "را آباد کرد وسپس به دماوند رفت وآن جارابه پایتختی برگزید.
" فریدون" از" شهرناز "صاحب دوپسر واز" ارنواز" صاحب پسری کوچک تر شد ؛ هنگامی که فرزندان به جوانی رسیدند مردی دانا به نام" جندل "را برای یافتن سه خواهر که مانندپسران او بر آنان نامی ننهاده باشند فرستاد. "جندل" بسیار جست وجو کرد تادانست که " سرو " شاه " یمن " سه دختر به همان گونه دارد. سه دختر شاه " یمن " به همسری پسران فریدون در آمدند.
" فریدون "هنگام بازگشت فرزندان و همسران شان ازیمن، خود رابه صورت اژدهایی در آورد وپسران را آزمود ؛ براساس همین آزمون بر آن نام گذاشت. بزرگ تر را" سلم "ومیانین را" تور" نام نهاد پسر کهتر را که از" ارنواز" زاده شده بود" ایرج" نامید ؛ همسران شان را هم به ترتیب " آرزوی" ، " آزاده خوی "و " سهی " نام گذاشت ، سپس جهان را به سه بخش کرد ؛ روم وسرزمین های غربی رابه " سلم " داد ، توران وچین (سرزمین های شرقی ) رابه " تور " و ایران و دشت نیزه وران ونیابت خود را به " ایرج " واگذاشت. دوپسربزرگ تر به سرزمین های خود رفتند و پادشاهی آغاز کردند.
روزگاری دراز گذشت و" فریدون " به سا لخوردگی رسید ؛ "سلم " که از تقسیم پدر دل گران داشت ،" تور " راباخود همدست کرد وپیامی درشت برای پدر فرستادند. "ایرج " که آشتی خواه بود باهمراهانی اندک نزد برادران رفت و آنان که نگاه مهرآمیز سپاهیان خودرا به اودیدند بیش تر رشک در دل آوردند و "تور" که مردی زود خشم بود نخست باکرسی زرّین بر سر برادرکوبید وسپس سرش رااز تن جداکرد.
" فریدون "چشم به بازگشت " ایرج "داشت وتخت فیروزه ای رابرای او آماده کرده بود که سر بریده ی شاه جوان رانزد او آوردند.شاه سالخورده از بس گریست بینایی خود را از دست داد وهمیشه آرزومند بود که ازتخمه " ایرج "پسری پای به جهان بگذارد و کین او بستاند. کنیزی به نام "ماه آفرید" از " ایرج " آبستن بود ؛او دختری زاد، آن دختر به جوانی رسید وبه همسری "پشنگ " در آمد ؛از پیوند این دو پسری پای به جهان نهاد که "منوچهر" خوانده شد. هنگامی که "منوچهر" به برنایی رسید و همه هنرهارا از " فریدون " آموخته بود،
" سلم " و " تور "راه نیرنگ پیش گرفتند ودرپیامی به پدر از او خواستند تا "منوچهر "رابه مهمانی نزد آنان بفرستد. "منوچهر" به فرمان " فریدون " سپاه برگرفت وبه جنگ " سلم " و " تور " رفت ، در نبردهایی دلیرانه هردوراکشت وسرشان رانزد نیا فرستاد و خود نیز به ایران بازگشت. " فریدون " نوه رابرتخت شاهی نشاند وخود که از کین آسوده شده بود چشم برجهان فروبست. آفریدون
سمانه خوجوی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:43 توسط دوم ریاضی
|