زاده شدن سیاوش- سودابه و سیاوش
روزي از روزها طوس، صبح زود از بستر بلند شد. گيو و گودرز و چندين سوار را برگزيد و براي شکار روانه دشت شدند.در شکارگاهي نزديک مرز توران شکار فراواني بدست آورده در راه برگشت بيشه اي نظرشان را جلب کرد. بجاي شکار دختر زيبائي را در ميان درختان پيدا کردند. دختر به آنها گفت: فرزند زاده گرسيوز هستم و نژادم به فريدون ميرسد(با این دو نفر آشنا میشید)، از خانه به خاطر حمله پدر مستم فرار کردم و در راه دزدان اموالم را گرفتند.(بیچاره)هردو پهلوان سخت به دختر دل بستند و هرکدام ميخواستند صاحب او باشند. بالاخره تصميم گرفتند ميانجي نزد شاه ببرند کاوس چون دختر را ديد گفت: اي سپهبدان رنج شما را کوتاه ميکنم، اين دختر هرکه هست در خور حرمسراي من است.(نامرد)سالي نگذشت که آن دختر فرزندي آورد نامش را سياوش نهادند. مدتي گذشت رستم به ديدن کاوس آمد، چون سياوش را ديد به کاوس گفت اورا بمن بسپار.رستم سياوش را همراه خود به زابلستان برد و طي چند سال آن چه را که معمول زمان بود به وي آموخت تا آنجا سياوش چنان شد که اندر جهان بمانند او کس نبود از مهان يک روز سياوش و رستم به ديدن کاوس رفتند و رفتار سياوش چنان بود که همه از تربيت او شگفتي کردند.سياوش هم به ديدار مادرش رفت و مدتي باهم بودند تا که مادر سياوش در گذشت.سياوش يک ماه کارش گريه بود و خنده بر لب نمي آورد. يک روز که کاوس با سياوش نشسته بود سودابه همسر جوان کاوس وارد سراي ايشان شد .چون چشم سودابه به سياوش افتاد دل به او سپرد.روز بعد سودابه کسي را نزد سياوش فرستاد و اورا دعوت کرد که به شبستان شاه برود. جوان پاکدل آشفته شد و پاسخ داد که من مرد اين سخنان نيستم.روز بعد سودابه از کاوس خواست براي دلداري از سياوش او را نزد خواهرانش بفرستد.(ینی دخترا سودابه)وقتي کاوس اين را به سياوش گفت، او جواب داد: اي داناي بزگوار بهتر نيست مرا سوي دانشمندان و بزرگان کارآزموده بفرستي تا در کنار تخت تو آئين شاهي را فرا بگيرم. کاوس گفت تو شادماني مي خواهي، بد نيست سري به شبستان بزني.روز بعد کليد دار مشکوي(حرمسرا) کاوس، سياوش را به شبستان نزد سودابه برد.سودابه اورا در آغوش گرفت و چشم و روي دليرانه سياوش را بوسيد گوئي از ديدار او سير نمي شود.
سياوش بدانست کان مهر چيست چنان دوستي نزره ايزديست به تندي سودابه را رها کرد و نزد خواهران خود رفت. بعداً سودابه به کاوس پيشنهاد کرد دختري از نژاد کي آرش و کي پشين که در مشکوي او هستند به همسري سياوش در آورد.درحاليکه ميخواست با سياوش عهدي ببندد که بعد از مرگ کاوس، سياوش را تصاحب کند و در اين مابين دختر خودش راهمسر سياوش کند. مدتي گذشت و سوداب با حیله هاي گوناگون ميخواست سياوش را منحرف کند تا که شبي سودابه در مقابل سياوش دست برگردن برده جامه خود را دريد و بدنبال فرياد سودابه شبستان او غوغا شد و خبر به کاوس دادند.سودابه در پيش کاوس زانو برزمين زد. اشک ريخت و موي کند و بريده بريده گفت که سياوش به نزديک تخت من آمده چنگ بر من زد با من آويخت و گفت:جان وتن من پر از محبت توست ومن جز تو هيچکس رانمي خواهم.در کشمکش بوديم که تاج از سرم افتاد و جامه ام اين چنين چاک شد.کاوس سخن او را پذيرفت و خواست سر از بدن سياوش جدا کند ولي انديشيد و سياوش و سودابه را باهم نزد خود خواند.سياوش تمام داستان را آنطور که بود به کاوس گفت.کاوس نتوانست داوري بکند . ندانست از آن دو چه کس گناهکار است. پس بدن آن دو را بو کرد و فهميد سياوش راست ميگويد چون بوي گلاب و مي و مشک از بدن سياوش به مشامش نرسيد.ميخواست با شمشير بدن سودابه را ريز ريز کند ولي وقتي به فکر شاه هاماوران و فرزندان کوچک سودابه افتاد و از طرفي دلش از مهر سودابه لبالب بود، پس به او گفت مکن ياد اين هيچ و با کس مگوي نبايد که گيرد سخن رنگ و بوي سودابه در کار زشت خود حيران، بالاخره راهي تازه براي بد نامي سياوش بدست آورد. در شبستان سودابه زني پر مکر و فريب با انديشه جادو و افسون بود. آن زن در شکم بچه اي داشت و کم کم بارش سنگين شده بود.سودابه با زن قرار گذاشت در مقابل پول و مال زياد، کودک خود را قبل از تولد بيافکند تا به کاوس بگويد بچه او بوده و سياوش مايه آن شده است. آن زن داروئي خورد و دو کودک مرده را در تشتي کنار تخت سودابه گذاشته و خود از کاخ بيرون رفت.سودابه در بستر بخفت و فغانش تمام کاخ را گرفت.چون کاوس آمد، داستان را برايش تعريف کرد.کاوس به سياوش بدگمان شد و از اختر شناسان ياري گرفت.ستاره شناسان يک هفته مهلت خواستند.سرانجام پاسخ آوردند که مرگ کودکان به نيروي زهر است و ديگر آنکه پدر دو کودک کاوس نيست و سوم اينکه کودکان به سودابه نيز تعلق ندارند.چه اگر از نژاد کيان بودند يافتن سرنوشت ايشان آسان بود.ستارگان ميگويند مادر اين کودکان زنيست با چنين نشاني و حتماً سودابه مادر آنها نيست. پاسبانان روز و شب جستجو کردند تا زني را با آن نشان يافتند.کاوس به آرامي از زن پرسش کرد ولي زن اقرار نکرد.چند روزي گذشت و افسوني بر زن کارگر نبود. بالاخره به زن گفتند اگر راست نگوئي سر وکارت با شمشير است. بالاخره زن حقيقت را گفت.ولي سودابه اينبار با گريه به کاوس مي گفت اختر شناسان از ترس سياوش اين را ميگويند چون پشت او رستم است. کاوس هم با سودابه گريه کرد. فرداي آن روز کاوس موبدان را فراخواند و آنان گفتند فقط آتش است که گنهکار را رسوا خواهد کرد.کاوس دستور داد صد کاروان هيزم گرد آورده و آتش افروختن آغاز کردند.سودابه بر بام کاخ رفت و آن آتش را که افروخته بود به چشم ديد.سياوش با جامه سفيد سوار اسب سياه در درياي آتش مي تاخت و مردم ميگريستند.
زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر خنده به رخ همچو ورد کاوس سياوش را در آغوش گرفت و سه روز جشن گرفتند.روز چهارم سودابه را آوردند و کاوس دستور داد او را بدار آويزند.سياوش فکر کرد که بعداً شاه ممکن است پشيمان شده واو را مقصر بدادند. بنابراين پيش رفت و از شاه خواهش کرد که سودابه را به او ببخشد. کاوس در دل خود به دنبال آن بود که مگر کسي وساطت کند.
بهانه همي جست زان کار شاه بدان تا ببخشد گذشته گناه
ديري نپائيد که دوباره سودابه شهبانوي حرم شد و باز هم انديشه کاوس را در دست گرفت و در نهان سخناني نادرست به کاوس مي گفت تا دل اورا با سياوش بد کند. آنقدر گفت و گفت که ديگر مکاني براي سياوش نزد او ودر ايران زمين باقي نماند. ........... ادامه در چند روز آتیفهیمه عبدالهی
منابع:
گفتار شور انگیز فردوسی (سهراب چمن آرا)
ویکی پدیا(معنا اسم سیاوش)
کتاب الکترونیک شاهنامه به نظم و نثر
داستان سیاوش در شاهنامه (دکتر منصور رستگار فسایی)
وبلاگ دختر ایرونی با لینک http://maedeadabi.blogfa.com/post-40.aspx